روحش شاد و قرین رحمت...
حرفه دیگه ای نمیشه زد...![]()

+پیش مطلب: خیلی با خودم کلنجار رفتم ! گفتم بابا!مگه پست قبلیت چشه؟! خب بسه دیگه !میخوای چیکار آخه؟! مضحکه شی ؟! اما دیدم نه نمیشه راه نداره !تا ننویسمش آروم نمیشم...
داشتم درس میخوندم،کتاب ادبیات ساله دوم؛ تا رسیدم بهش مسخ شدم !مثه همون روز سره کلاس ادبیات !۲ساله پیش دبیرمون گفت بخون از رو شعر(معمولا من توی کلاس از روی شعرا میخوندم)!تا شروع کردم یه چیزی نیش زد بهم !مثه یه مار چنبره زد تو گلوم اومد بالا تا جلوی چشام !هلش دادم پایین !گفتم الان وقته آبغوره گرفتن نیست ! به خودم نهیب زدم : ادامه بده !هیچ کس نفهمید که دارم تو خودم خون گریه میکنم !
نه واسه علی و مظلومیتی که هیچ کس نفهمیدش...
بلکه واسه خود خود خودم و امثال خودم که گم شدیم تو کوچه پس کوچه های سرد تاریخ و دنبال یه کورسوی نور میگردیم غافل از اینکه همه چیز جلو چشممونه! دو تا چیز همیشه تو ذهنمن! یکی این آیه قرآنه :«فأین تذهبون؟!» یکی هم این شعره زیب النسا شاعر هندی:
«آنچه ما کردیم با خود هیچ نابینا نکرد / در میان خانه گم کردیم صاحبخانه را»
باز من زیادی فلسفه بافتم!به قول مستر کاشکی حاشیه !
ازتون میخوام بخونینش واقعا! حتی اونایی که قبلا خوندنش !با یه دیده جدید همه چیز یه چیز دیگه میشه!
لطفا صادق باشین اگه نمیخواین نحونینش!حرفی هم نزنین! دوست دارم نظر واقعیتون رو بدونم !

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگی ات را، چشم کوچک من بسنده نیست
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام
تو،آن بلندترین هرمی که فرعون تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت.
چگونه این چنین بلند که بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم
و در بازار تنگ کوفه...؟
پیش از تو، هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد
آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوسته ی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مطلع الفجر
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
وطوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
واز نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است
سحر از سپیده ی چشمان تو می شکوفد
و شب در سیاهی آن به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست.
چگونه شمشیری زهر آگین
پیشانی بلند تو - این کتاب خداوند را - از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو می گریم
با اندوهی والاتر از غم گزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم
با چشمانی، یتیم ندینت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصولت حیدری را
دست مایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پا ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر در سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد که گل بوسه ی زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، بر خود حد زدی؟
کدام وام دار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست.
دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، روسیاه ماند
که در فضای تو به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
اللّه اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارکَ اللّه، تبارکَ اللّه
![]()
![]()
![]()


