کوروش دست هایش را رو به سوی آسمان برافراشت و چشمانش را رو به آسمان بست.
چشم باز کرد و سرتاسر جمعیت را نگریست. صدای زیبایش را بالا برد و با چنین کلماتی سخن خویش را آغاز کرد:
«به نام خداوند جان و خرد... خداوند یکتایی که من عظمتش را لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر درک میکنم. بی همتایی که همه ی ما، آفریدگان اوییم و اوست که یکی را پیروز می کند و دیگری را مغلوب... ای مردم بابل !»
مقدمه سخنرانی تاریخی کوروش کبیر در بابل بود! حالا وقتی بقیه ش رو واسه اولین بار بخونین اشکتون درمیاد که چی بودیم و... آروزو میکنین کاش بابلی بودید و در قلمروی فرمانروایی کوروش...!
بگذریم...
خب بله دیگه کنکوره و هزار بدبختی و درگیری... خدا کنه نتیجه بگیریم حالا...! نتیجه ی خوب!![]()
نتابج آزمون جامعام رو دوس ندارم! مرحله اول سنجش رتبه ۷۱کشوری بودم ( شطرنجی لطفن... ذغال خوب، منقل به راه و دوست ناباب باعث شدن!) توی ۱۲هزار نفر.
توی آزمون شهر تهران هم بین ۱۰۰۰۱ نفر(این یک نفرش خیلی مهمه ها!
)نفر چهارم شدم.
مرحله ۲سنجش رو تازه دادیم جوابش هفته بعد میاد!
انقدر تو این چند وقت ماجراهای خنده دار پیش اومده واسم که نمیدونم کدومشو بگم! ![]()
بهتره هیچ کدومو نگم نه؟!!!!![]()
میگن آدم با چنگال آب بخوره اما مردا تو اتوبوس به خودش و دوستاش نگن خانوم بسه سرم رفت چقدر حرف میزنی...
یا چند تا خانوم محترم روستایی ساده نذارنشون سره کار و ملت بهشون بخندن...
یا نرن با اهن و تلپ ساندویچ نخرن که بعدش بفهمین روی هم دیگه ۵۰۰ تومن دارن و مردم فهیم کشور نکننشون جوک سال...
خلاصه... یه چکیده گفتم که خودشون تا تهش رو بخونین...!!!![]()
نمیدونم دیگه چی بگم! همیشه با کلی حرف میام اما همش یادم میره(تازه خوبه یادم میره...!!!
)
جالبه که اینبار از درس خوندن گله نمیکنم چون خسته نیستم! چه جَلَب ها جدن...![]()
انقدر می چسبه روز تعطیل با یکی از بچه ها بقیه رو بپیجونی بری مدرسه ۲تایی درس بخونین بعد بقیه خواب باشن اساعت و نیم جلو بیفتی!
رقابته دیگه...
هه هه! به قول یکی از دوستام ما یه سنجش میدیم تا ۵روز کله ی مشاور بیچاره مون رو میخوریم و ۲۰۰ روز استراحت میخوایم! احتمالن کنکور رو که بدیم یه سال استراحت مطلق می بُریم واسه خودمون!![]()
خب چی بگم؟! کل زندگیه دره پیتم شده درس!![]()
دیشب عروسیه زی زی جونم بود(زینب)! خیلی خوش گذشت تازه یه دعوای حسابی هم با خواهر شوهرش داشتیم که اگه مادر فرزانه نبود، باید براتون از دیار باقی پیامک میفرستادم...!![]()
انقدر گریه کردم... خیلی غم انگیزه که تو این سن دوست صمیمیت عروس شه بعد تو هی دلت براش تنگ شه غصه بخوری...![]()
هرچند که گیر داد فردای برگشتنشون از ماه عسل بریم خونش... بیچاره شوهرش!!!![]()
چرت و پرت دونم هم ته کشیده هیچی ندارم بگم!برم بهتره!![]()
مرسی که میاین سر میزنین(با معرفتا رو گفتم!)![]()
التماس دعا...![]()
در پناهش...![]()
فهلا بابیلی...![]()
پ.ن(۱): دپرس واینا نشدم ها!نرید حرف دربیارید پشت سرم! نت از خاله خانباجی بازی هم بدتره وا...!!!![]()
پ.ن(۲): شرمنده اینبار وقت نداشتم از اون شکلک ها بزارم عجله ای بود دیگه...!![]()
پ.ن(۳):ادامه سخنرانی کوروش رو میتونین تو بقیش بخونین!
نمیدونم چقدر صحت و سقم کامل تاریخی داره. از کتاب سه گانه ی «پارسیان و من» نوشته ی «آرمان آرین» هســـــــــــــــــــتش! این جلد از زبان «بردیا»س!
جالبه که چند شب پیش خونه ی یکی از دوستای خونوادگیمون متن وصیت نامه داریوش رو دیدم واقعا جالب بود! فکر کنین ایرانی ها توی انگلیس تهیه ش کرده بودن و فرستاده بودن ایران!!!!!
بعد ما اینجا نشستیم حسرت میخوریم!
اگه تونستم پیداش کنم مینویسمش. اگــــــــــه ها! ![]()
دیگه امری نیست!
دعا یادتون نره ! ![]()
![]()
![]()


